
پا تو راهی گزاشتم که از اول هم میدونستم سخته میدونستم برا ادم کردن منه میدونستم این راه یعنی تبر دست گرفتن و ریشه زدن ولی نمیدونستم از ب بسم الله قراره تفاوت ها خودنمایی کنن نمیدونستم انقد طاقتم کمه نمیدونستم حتی اختیار گوشهام رو هم ندارم هیچی ندارم که بگم هرچی هم با خودم بگم بقیه گفتن بقیه دخالت کردن بقیه تصمیم گرفتن اخرش خودم جواب دادم خودم تصمیم گرفتم ولی خب تجربه شد زندگی زیادی سخته چطو میشد اگه خدا ترمز زندگیمو میکشید؟ ...
ادامه مطلب
خب طبق معمول الان باید بگم داره عید میشه وعیدتون مبارک جلوجلو فصل داره تغییر میکنه و همچی دوباره قشنگ میشه و... ولی من ادم گفتن این چیزا نیستم قبلا هم اینجا گفتم که تغییر فصل به تنهایی برام ارزشمند نیست این تغییر فصل وقتی ارزش پیدا میکنه که ادم خودش هم تغییر کنه یه تغییر درست!خوب! این چند وقته با و...
ادامه مطلب
میخوام یه اعترافی بکنم من موقع رفتن اصلا به بعدش فکر نکردم یعنی انقد به این رفتنه محتاج بودم که بعدش رو اصلا نمیدیدم!چه برسه به اینکه بهش فکر کنم! قبلش با خودم میگفتم یعنی میشه منم اروم بشم وقتی رفتم اونجا و اون اررامش محض بهم تزریق شد فقط نفس کشیدم اصلا یادم رفت قراره برگردم تا روزای اخر باز نگران شدم تازه یادم اومد که ای اقا! برگشتی هم هس! هی با خودم میگفتم یعنی این ارامشه میمونه برام!؟ یا وقتی برگردم باز همون اش و همون کاسه! الان نزدیک یه هفته اس که برگشتم درسته تو این یه هفته خیلی شلوغ بودم و اصلا وقت فکر کردن به خودمو نداشتم ولی میفهمم که اون ارامشه برام موند حداقل تا الان مونده درسته همون مشکلات هس درسته هنوزم باید برای زندگی جنگید ولی الان ته دلم ارومه ته دلم مطمئنم بی جوابم نمیذارن ت...
ادامه مطلب
فکر میکردم ادمی که هیچ وقت تیکه ها و طعنه های بعضیا رو به روی خودش نمیاره! اینا رو متوجه نمیشه فکر میکردم خیلی خیلی خوش بینه که همه ی اون حرفهای سخت رو خوب میبینه! فکر میکردم این خوش بینیه مفرطشه که باعث میشه بعضی از ادم ها رو زیادی خوب ببینه! ولی فهمیدم خیلی ساده بودم! فهمیدم این رفتار فقط در مقابل کسایی اتفاق میفته که اون ادم دیوانه وار قبولشون داره و دوستشون داره! کافیه طرف رو قبول نداشته باشه!یا اینکه اون ادم مربوط بشه به ادمهایی که دوستشون نداره! چنانی حرفها و حتی کوچیکترین حرکات رو تفسیر میکنه که اصلا در ذهن نمیگنجه!! اینجور ادمها رو نه میتونم درک...
ادامه مطلب
امروز دوم مهره و من هیچ حس خاصی ندارم به شروع این فصل تازه! اصلا بعد خوندن پست حریر به این نتیجه رسیدم که به هیچ کدوم از فصلها حسی ندارم :دی یعنی مدیونه اونی که فکر کنه من ادم بی احساسیم :دی مثلا حالا که چی!؟ خب فروردین و تیر و مهر و دی چه فرقی دارن باهمدیگه! اصلا گذر این ماه ها به غیر از اینکه گذر عمر رو به یاد بیاره دیگه چی رو میخوان بگن... جدیدا چقدر این گذر عمر دردناک شده... + فردا تولد نجمه اس قرار بود براش کیک تولد درست کنم ولی دیروز یه ویروسی افتاده به جونش و فعلا مریضه بچه م انقد ذوق کرده بود که حد نداشت قرار بود فردا عصر جمع بشیم تو پارک بانوان برا تولد...
ادامه مطلب
سلام! خب باید بگم که کیک تولدی که برا نجمه درست کردم واقعا خوشمزه شده بود قیافه اش هم برا بار اول میشه گفت بدک نبود! عکسش رو میذارم ادامه مطلب! ریحانه میگه کامپیوتر برا تو اب و نون نمیشه!ببوس بذار کنار!برو قنادی بزن:دی مسخره میکنه ها! تولد هم با اینکه سراسر استرس بود ولی خوب پیش رفت خداروشکر! + دیروز با استاد الف ترم قبل مدار الکتریکی داشتیم! از فضایل درس همین بس که من ازش متنفرم :دی یعنی از ابتدای تولد تا الان از خازن و مقاومت و قوانین کیرشهف متنفر بوده و هستم :دی خب ترم قبل نمره ماکس کلاس این استاد بودم! احتمالا توقع داره این درس هم نمره ماکس بیارم که ...
ادامه مطلب
تقریبا سه چهار ساله اگه اشتباه نکنم! هفته ی دفاع مقدس که میشه تیپ 18 الغدیر یزد تو حاشیه ی پارک کوهستان برنامه میذاره امسال هم این برنامه پابرجا بود و یه تفاوت اساسی با سالهای قبل داشت! تا حالا اردوگاه شهید مسعودی اهواز رو دیدید؟ تو اون اردوگاه امسال ک ما رفته بودیم برنامه ی خیلی جالبی داشتن. به این صورت که صحنه هایی از جنگ و وفات حضرت زهرا رو ساخته بودن و راوی به صورت داستانی وقایع رو تعریف میکرد و بازیگرانی هم حضور داشتن داسان از این قرار بود که چند تا دانشجو توی دانشگاه سر انقلاب بحثشون میشه و کرسی ازاداندیشی میذارن دانشجوی چپی موقعی میخواست بره برا ...
ادامه مطلب