
کاش میشد بین این همه سیاهی فقط ی اتفاق خوب میوفتاد به جایی برنمیخوره با یه اتفاق خوب ولی حداقل ادم امیدوار میشه که صداشو میشنوی... صبح یعنی وسط قصه ی تردید شما کسی از در برسد نور تعارف بکند... حلول ماه رمضان مبارک... پ ن عنوان از فروغ فرخزاد ...
ادامه مطلب
خدایا این مصیبت جدید رو چطوری تحمل کنم......
ادامه مطلب
خب طبق معمول الان باید بگم داره عید میشه وعیدتون مبارک جلوجلو فصل داره تغییر میکنه و همچی دوباره قشنگ میشه و... ولی من ادم گفتن این چیزا نیستم قبلا هم اینجا گفتم که تغییر فصل به تنهایی برام ارزشمند نیست این تغییر فصل وقتی ارزش پیدا میکنه که ادم خودش هم تغییر کنه یه تغییر درست!خوب! این چند وقته با و...
ادامه مطلب
میخوام یه اعترافی بکنم من موقع رفتن اصلا به بعدش فکر نکردم یعنی انقد به این رفتنه محتاج بودم که بعدش رو اصلا نمیدیدم!چه برسه به اینکه بهش فکر کنم! قبلش با خودم میگفتم یعنی میشه منم اروم بشم وقتی رفتم اونجا و اون اررامش محض بهم تزریق شد فقط نفس کشیدم اصلا یادم رفت قراره برگردم تا روزای اخر باز نگران شدم تازه یادم اومد که ای اقا! برگشتی هم هس! هی با خودم میگفتم یعنی این ارامشه میمونه برام!؟ یا وقتی برگردم باز همون اش و همون کاسه! الان نزدیک یه هفته اس که برگشتم درسته تو این یه هفته خیلی شلوغ بودم و اصلا وقت فکر کردن به خودمو نداشتم ولی میفهمم که اون ارامشه برام موند حداقل تا الان مونده درسته همون مشکلات هس درسته هنوزم باید برای زندگی جنگید ولی الان ته دلم ارومه ته دلم مطمئنم بی جوابم نمیذارن ت...
ادامه مطلب
یه جوری دلم گرفته یه جوری دلم میخواد فقط گریه کنم یه جوری داغونم که تا حالا اصلا این جوری نبودم انگار اوار شدم روی زندگی اوار شدنی بدتر از اوار شدن پلاسکو... دمِ آخر وصیتی دارمای علی جان به خاطرت بسپارنیمه شبها حسینِ دلبندمبا لب تشنه می شود بیداربارِ سنگین این وصیت رااز سرِ شانه های من بردارقبل خوابیدنش عزیز دلمظرف آبی برای او بگذارگریه کردم ز غربتش دیشبتا سحر سوختم برای حسینبا همین دست ناتوان امروزپیرهن دوختم برای حسینکفنش را به زینبم دادمحرف های نگفته را گفتمچند ساعت برای دختر خودفقط از رنج کربلا گفتمگفتمش میوه ی دلم زینبکربلا باش یار و یاور اوظهر روز دهم به نیتِ منبوسه ای زن به زیر حنجر او وقت افتادنش به روی زمینچشم خود را ببند مثل خداصبر کن دختر عقیله ی منقهرمان بزرگ کرب و بلا وحید قاس...
ادامه مطلب
هنوزم باورم نمیشه فردا راهیم! یا اباعبدالله حسین... از غم و هجر حرم پیر شدم میدانی... عشق من گنبد سقاست مراهم دریاب... حلال کنید ان شاالله نایب الزیاره دوستان بیانی هم هستم پ ن عنوان از سعید بیابانکی...
ادامه مطلب
میگه اصلا شده تا حالا احساس خوشحالی و خوشبختی کنی؟ بی فکر میگم اره!اون روزی که برا همیشه از اون دانشکده نفرین شده اومدم بیرون خوشبخت ترین ادم بودم! با اینکه همه ناراحت بودن!با اینکه 3 سال از زندگی عقب افتادم!با اینکه تاثیرمنفی شدیدی روی زندگی الانم داشته! ولی من راضی بودم و هستم! میگه انقد سخت نگیر انقد همه چیو جدی نگیر بذار هرکی هرچی میخواد بگه هرجوری میخواد بشه!تو بی خیال باش اروم باش میگم یه عمره اینجوریم ...یه عمره بیخ گلوی خودمو فشار دادم...سخته یه دفعه بی خیال بشم... میگه دلم میخواد همیشه بخندی خوشحال باشی... لبخند میزنم...حرفی ندارم برا گفتن + جدیدا درک متفاوتی از محبت کردن و محبت دیدن پیدا کردم از ادم هایی که توقع ندارم محبت میبینم به ادم هایی که توقع ندارن محبت می کنم بذار یه اعت...
ادامه مطلب
صدای تبل تو گوشم میپیچه مداح میخونه ناخوداگاه اشکم میریزه... اخ که چقدر این روزها درد داره... اخ که چقدر دلم تنگ شده بود واسه این روزها... آمد محـرم و همه لات های شهـــــر توبه کنان به مجلس روضه رسیده اند کاش بفهمیم این روزها رو... خدایا به ابروی امام حسین (علیه السلام) هممون رو عاقبت بخیر کن... ...
ادامه مطلب
فکر میکردم ادمی که هیچ وقت تیکه ها و طعنه های بعضیا رو به روی خودش نمیاره! اینا رو متوجه نمیشه فکر میکردم خیلی خیلی خوش بینه که همه ی اون حرفهای سخت رو خوب میبینه! فکر میکردم این خوش بینیه مفرطشه که باعث میشه بعضی از ادم ها رو زیادی خوب ببینه! ولی فهمیدم خیلی ساده بودم! فهمیدم این رفتار فقط در مقابل کسایی اتفاق میفته که اون ادم دیوانه وار قبولشون داره و دوستشون داره! کافیه طرف رو قبول نداشته باشه!یا اینکه اون ادم مربوط بشه به ادمهایی که دوستشون نداره! چنانی حرفها و حتی کوچیکترین حرکات رو تفسیر میکنه که اصلا در ذهن نمیگنجه!! اینجور ادمها رو نه میتونم درک...
ادامه مطلب
تقریبا سه چهار ساله اگه اشتباه نکنم! هفته ی دفاع مقدس که میشه تیپ 18 الغدیر یزد تو حاشیه ی پارک کوهستان برنامه میذاره امسال هم این برنامه پابرجا بود و یه تفاوت اساسی با سالهای قبل داشت! تا حالا اردوگاه شهید مسعودی اهواز رو دیدید؟ تو اون اردوگاه امسال ک ما رفته بودیم برنامه ی خیلی جالبی داشتن. به این صورت که صحنه هایی از جنگ و وفات حضرت زهرا رو ساخته بودن و راوی به صورت داستانی وقایع رو تعریف میکرد و بازیگرانی هم حضور داشتن داسان از این قرار بود که چند تا دانشجو توی دانشگاه سر انقلاب بحثشون میشه و کرسی ازاداندیشی میذارن دانشجوی چپی موقعی میخواست بره برا ...
ادامه مطلب